ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

مسافرت تابستانه به تهران 94.6.12تا 94.6.23

هورا رفتیم مسافرت اونم مسافرت مجردی و من و تو و خاله هات یه مسافرت دخملونه و چه خوبه که مرد باهات نباشه و هرجا میری همش دخملیا باهم باشن واینکه 12.6.94 پنجشنبه با اتوبوس ساعت 5 حرکت کردیم به سمت تهران من و تو باهم و خاله هاتم باهم بودن شب که شد خیلی حالم بد شد از گرما یعنی گفتم موقع برگشت هرجور شده با هواپیما برمیگردم تا اینکه ساعت 9 رسیدیم ترمینال جنوب و دربست گرفتیم و بسمت خونه و بابا جونم رفنه بود نون بربری و بخره اومد و دلم براش خیلی تنگ شده بود البته اونم همینطورو رفتیم و یکم استراحت کردیم و شبش رفتیم توی خیابون یکم گشتیم و اومدیم خونه و از فرداشم دیگه هرروز میرفتیم بیرون برای خرید و گردش (هفت حوض و دربند و پارک ولایت و پیست کارتینگ آ...
21 آبان 1394

32ماهگیت مبارک94.5.9

32 ماهگیت مبارک ناز نازوو ان شالله همیشه ورجه وورجه کنی .تو به دزد هم میگی بز ما میگیم برو دزده بیاد بخورتت تو میگی برو بزه بیا بخورتت بهت میگه میوه میخای .بستنی میخای .یا پلو برات بیارم مثل یه آدم بزرگ میگی نه زوده   منم هنگ میکنم که زوده .یعنی یه حرفایی میزنی که آدم شاخ و دم درمیاره.یبار داشتم میرفتم بیرون توهم داشتی میومدی ولی هرچی عروسک داشتی داشتی باخودت میاوردی منم گفتم نیارشون و توهم مصمم که بیاریشون منم عصبانی شدم گفتم نمیخاد بیای بمون خونه گریه کن اصلا بعد درو بستم و پشت در وایسادم دیدم صدای گریت میاد درو باز کردم گفتم بدو بیا بریم دیدم همه عروسکات انداختی بدو اومدی حالا بعد اون روز هرجا میخای با بابا بری بهت میگم منم بیام ب...
3 شهريور 1394

31ماهگیت مبارک94.4.9

سلام به خانوم خانومای خودم بلاخره بعد کلی تنبلی البته تنبلی که نه خستگی از دست فضولی های جنابعالی تونستم وقت پیدا کنم بیام کمی از فضولیات بنویسم. خب حالا از کجا و از کدوم کارات بگم تا وقتی بزرگ شدی بفهمی من چی کشیدم از دستت اول از همه چه خوب که تو دختری البته فکر کنم تو پسر میشدی آرومتر بودی ماشالله هزارررر ماشالله بهت که اندازه 100 چسر فضولی و کسی حریفت نمیشه دوم اینکه افتادی به حرف زدن و مارو دیگه از خونه میندازی بیرون یکم که سر بسرت میزاریم میگی بدو گونتون(به خونه میگی گونه)به بابا که میگی بدو گونه مامانت ماهم که بتو میگیم تو برو خونتون اشاره سقف میکنی و میگی گونه اینجاست یعنی اینجا خونه منه و دیگه اینکه تا دایی میثم بهت میگه لباس ...
28 مرداد 1394

(30 ماهگی)دوسال و نیمگیت مبارک94.3.9

جوجم دوسال و نیمش شده ان شالله 120ساله بشی و چقدر دوست داری برات تولد بگیرم منم که برات هراز گاهی میرم کیک میخرم و مبریم خونه عزیز و شمع روشن میکنیم توهم فوت میکنی البته همراه با عشق ماهم دست میزنیم و میگیم تولد تولد تولدت مبارک (تو میگی مامان تلودتلود)بعد ادای فوت کردن شمع درمیاری منظورتم از این کارا اینه که برام تولد بگیر. البته آخرای خرداد بودکه ماشینمون عوض کردیم و پارس خریدیم و قرارشد ماشین به اسم تو بزنیم ازحالا مبارکه خاله فرزان تصمیم به دزدینت گرفته حواست باشه اومدبدزدتت میکشیشا خفش کن دستت مشت کن بزار زیرگلوش بعد صدای خفه کرد کخخخ دربیار اون خودش میمیره     اینم عکسات       ...
8 تير 1394

29 ماهگیت مبارک94.2.9

سلام سلام به آتیش پاره خودم بالاخره بعدکلی تنبلی باز اومدم و اما چه اومدنی با کلی حرف از کارای و حرفای برعکس تووووو جدیدا که دیگه میتونی بخوبی حرف بزنی درواقع باید بگیم زبون بازکردی البته کلمات شکسته مکسته میگی ولی خوبه آدم حالیش میشه تو چیمیگی مثلا به خاله میگی آله .به دایی میگی آیی . به فضول میگی دودول .به خونه میگی گونه .به سیبیل هم میگی بیسیل .به باباجون میگی باباجون .به عزیز میگی عسیس .به مامان بزرگ میگی مامان بودگ .شعرتاب تاب عباسی بلدی بخونی دیگه هرچی که من میگم تکرار میگنی مثلا میگم گوجه تو میگی گووجه و یه چیزه خنده دار به عمه میگی ممه قشنگ اسم میوه هارو میگی سیب.موز . به چیبس میگی چیب و به زیتون میگی زی ت...
8 تير 1394